خلاصه تعداد کارگردانان خوب ایران نسبت به تمام دنیا زیاده. علاوه بر اون در بین پنج کارگردان برتر دنیا یک نفر از ایران هست. اینها همه نشان دهنده ی تاثیر مثبت انقلاب بر سینمای ایرانه. در دنیا تعداد کمی کارگردان خوب وجود دارند که ده تای اول به ترتیب تارکوفسکی (روسیه)، کیارستمی (ایران) -عزیز دل و بهترین در دنیا حتی وقتی دومه!-، برگمن (سوئد)، ون تریر (دانمارک)، فلینی(ایتالیا)، هانک (آلمان)، برادران داردن (نروژ)، آنجلوپولوس(یونان)، کیشلوفسکی(لهستان)، بونوئل(اسپانیا) هستند.
البته کارگردان هایی هم هستند که بیش از یک فیلم خوب دارند مثل فرری، پاسولینی، پناهی، آنتونیونی، ون سنت (gus van sant)، برسون(breson)، قبادی، بیضایی، لوچ (loach)، کوستوریکا، سوکوروف، لینچ، کوروساوا، جارموش، آلمادوار، پولانسکی، میرکریمی، حاتمی کیا، آلتمن، فرهادی، تروفو و بسیاری کارگردانان روسی که بسیار خوب فیلم می سازند. اینها رو نمیشه به عنوان فیلمساز مولف جزو بهترین ها دونست.
فیلم سازهایی هم هستند که کیلومترها با این لیست ها فاصله دارند ولی نمی دونم چرا این قدر معروف شدند مثل گدار، برتولوچی، آلن، فسبیندر(Fassbinder)، ، لینک لیتر(linklater)، فورمن (forman)، ایستوود، سودربرگ، تارنتینو، مخملباف ها (ایشون تقریبا در انتهای تمام لیست ها قرار دارند!)، مهرجویی، گنزالس، مجیدی، فینچر، کوبریک، وندرز(wenders)، کسوتس(kassovits)، برادران کوئن، رنو(Renoir)، آمنابار، کافمن (kaufman)، تمام کارگردانان کره ای و چینی و ژاپنی (بجز کوروساوای ذکر شده در بالا)، کارگردانان عرب، ترک، آرژانتینی، اسرائیلی، برزیلی و آسیای مرکزی.
کسانی مثل عبدالرضا کاهانی، فرزاد موتمن، رضا خطیبی سرابی، بهرام توکلی، پرویز شهبازی، بهمن فرمان آرا، منیژه حکمت، کیومرث پوراحمد، ابوالحسن داوودی، حمید نعمت الله، احمدرضا معتمدی، رخشان بنی اعتماد، ناصر تقوایی، ابوالفضل جلیلی، رسول صدرعاملی، احمدرضا درویش، کامپوزیا پرتوی، محمد مهدی عسگرپور، حجت قاسم زاده هم نشون دادند میشه منتظر فیلم خوب ازشون بود و بعضا فیلم خوب هم ساختند.
اینها که گفتم همینه که هست و اگر کسی رو جا ننداخته باشم همینه که هست!. کسی حق نداره غیر از این چیزی بگه و همینه که هست! این نظر منه و نظر من همینه که هست!. باز هم مثل مورد قبل ممکنه یه نفر کارگردان در یک جای دنیا باشد عالی! که فیلم بسازد عالی! و هر کس فیلمی از اون ببیند بگوید عالی! ولی من ندیده ام، بنابر این جزو لیست من نیست!
ولی دلیل اون حرف اولم اینه که ما شاید از معدود کشورهایی باشیم که بازار فیلم در دنیا نداریم. یعنی فروش فیلم های ما فقط در بازار جشنواره هاست. زبان فارسی طرفداران و آشنایان زیادی در دنیا نداره، فیلمهامون جذابیت تکنیک هالیوودی (صحنه های جنسی و خشن و جلوه های ویژه) نداره ، پرخرج ترین فیلم هامون فقط 1 ملیون دلار هزینه دارند، بازارمون به خارج وصل نیست و دولتمون هم یه جوریه! ولی دیگر کشورها چنین مشکلاتی رو ندارند بنابر این اگر فیلمساز خوبی داشته باشند به احتمال زیاد ما می شناسیم. پس بنده اجازه دارم یه محاسبه بکنم و بگم "کارگردانان خوب ما زیادند".
دوشنبه 11/8/88 خبرنگار ولگرد ندا داد که آب را ول کردند تو رودخونه. ساعت 6 شب بود آب رسیده بود سی و سه پل رفتم اونجا چه جمعیتی اومده بود. وسط رودخانه خط آب را دنبال میکردند سرعتش کم بود یه عده هم عکاسی میکردند. همه شاد و خندان یه آقا پسری هم اون وسط دف میزد و میخوند ملتم همراهیش میکردندخلاصه بزمی بود. رودخونه چنان آب را با ولع میبلعید که انگار یه عمریه تشنه است. تو اون لحظه یاد کربلا افتادم "عمو عباس عطش" البته سر وصدا وشلوغی نمیذاشت تو حس خودت باشی برگشتم. حول و حوش 12 شب بود دوستان پیامک زدند آب رسیده به پل چوبی باورم نمیشد سرعتش کم بود دیر تر از اینا باید میرسید اما مثل اینکه دریچه را یخده بیشتر وا کرده بودند. زدم بیرون با دوستان رفتیم به دنبال آب. حدودای 1:30 صبح بود آب رسید به پل خواجو تو اون لحظه فکر و ذهنمون آب بود حرکت آب رو زمین خشک. قبلا جاهای گودشا با خاک نرم پر کرده بودند آب انگار که فوت میکردو میرفت جلو گرتا خاکی هوا بود. رسید به دهنه های پل گذشت رفت لای تکه سنگهای جلوی پل وای چه کنسرتی بود صدای آب . جمعیت خیلی بود به قول شاعر"سری پلی خواجو یارو وایسادس/ عشقی چشو ابروش تو دلم افتادس کمرش بسکی جنبیدس پیرش ورقلمبیدس..."از همین یاروها هم که اوووه فراوون ولی ما حواسمون به آب بود فعلا.خلاصه ما با آب میتابیدیم لا این سنگها. یه کم که میشستیم آب میامد بالا خیسمون میکرد خیلی با حال بود یه دو تیکه سنگ بلند پیدا کردیم نشستیم. یه زن و شوهری اون وسط داشتند عکاسی میکردند ازحرکت آب!! حواسشون نبود آب دورشون را گرفت مرد یعنی جلوتر راه افتاد که راه را معلوم کنه یه کمی که رفت پاش روی سنگ لیزید و با سر رفت تو آب آقا ما هم پکیدیم از خنده آخه خیلی با حال پخشی آب شد. زن دربه در موند نمیشدم دستشو بگیریم (البته اگه زن مردم نبودو اینا.... خودم ردش میکردم. البته به خاطر حس انسان دوستی!) خلاصه راهنمائیش کردیم که ازکودوم طرف بره نزدیک ما که رسید گفتم الای خیر ببینی خودد هیچ اما دوربین حیفه حواسدا جمع کون بیچاره مونده بود بخندد،غرق شد....خلاصه با یه مکافاتی دوربین سالم رد شد با صحبش. بعد ازآب بازی واین قضایا. نفس اماره قل قلیش شد حواسمون رفت برا یاروها اون نعمت را رها به این نعمات الاهی مشغول شدیم!!..... صبح بعد از نماز زدم بیرون لب آب یه جای خلوت نشستم. تماشائی بود به یاد حس شب قبل ذکری ازحضرت ابلفضل و ..... وای دلم تنگه برا محرم. تو حس و حال بودم که یه بطری شیشه ای کنار آب نظرم را جلب کرد یاد اون داستانهای افسانه ای افتادم اما چون میدونستم ما ازاین شانسا نداریم بیخود پی به دلم نمالیدم که نقشه گنج توش باشد. کنارش یه تکه چوب سوخته روی تخته ای صاف شناور بود. بطریو با چوب انداختم تو سطل. تخته چوبه از همین تخته های بریده شده مخصوص که شعرهای عاشقانه روش مینویسند بود شعرش این بود:
عشق تو همچون افق بی انتها است، قلب من خالی زهررنگ وریاست/ زندگی با آرزوها روبروست،با تو بودن از برایم آرزوست.
احتمالا یه مجنون شکست خورده انداخته تو آب. تمام این لحظات خوش با آمدن رحمت الهی تکمیل شد. چه هوائی شده جاتون خالی از صبح تا شب بارون اومد صد هزار بار شکر.
یه استفاده بسیار زیادی که مردم از رودخونه میکنند دردودله.بله درودلشون را با آب میکنند حالا چون تازه جون گرفته بود دلم نیومد چیزی بش بگم سر فرصت هم به آب میگم هم به شما.
یادتون میاد احمدی نژاد تو نیویورک درباره موج سبز گفت: بعضی ها اعتراض دارند ما هم نکوهششون نمی کنیم؟
الان نزدیک ۱۳ آبان ابعاد تازه ای از این حرف مشخص می شه. این روزها رهبران جنبش سبز به شدت مشغول ملامت کردن احمدی نژاد در مورد رابطه با امریکا هستن. موسوی توی یه جلسه گفت که مذاکرات ژنو ننگین بوده و به شدت قضیه رو کوبید. بیانیه ی ضد امریکایی آقای صانعی هم که منتشر شد. چند وقت پیش هم که موسوی می گفت چرا نظام کسایی رو دستگیر کرده که سفارت امریکا رو تسخیر کردند( حواستون که هست ۱۳ آبان روز تسخیر سفارت امریکاست انشالا؟ ) اما متاسفانه رهبران اسمی جنبش سبز کور خوانده اند هر چقدر هم که گلویشان را پاره کنند که امریکا شیطان بزرگ است ما خودمان دیدیم! به جایی نمی رسند. چون کسانی که روز قدس حاضر نشدن بگن مرگ بر اسرائیل عمراْ ۱۳ آبان بگن مرگ بر امریکا... و با این کارشون خبر ندارند که چقدر به احمدی نژاد که در شروع رابطه با امریکا و هجمه ی سنگین فشارها و انتقادهای عالی جنابان قرار دارد کمک می کنند... یعنی در ۱۳ آبان سبزها کاملا در جهت اهداف احمدی نژاد و ۱۸۰ درجه برعکس خواسته های رهبرانشون عمل می کنند. و همین است در بیانیه ۱۴ موسوی می بینیم : "آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلیاش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند." و اگر رویش می شد می گفت مصالح کشور الان در این است که شما سبز ها اصلاْ در روز ۱۳ آبان بیرون نیایید. در آینده اتفاقات دیگری از همین قبیل خواهد افتاد که حضرات را از به وجود آوردن جنبش سبز پشیمان می کند ( اگر تا الان نشده باشند.)
حضراتی که تا الان مردم را دعوت به استکبار ستیزی! کرده اند: آقای صانعی/ حزب مشارکت/ روزنامه جمهوری اسلامی
پسا پست نوشت:
به لینک های جالبی در مورد همین موضوع برخوردم:
اوباما خطاب به ایران: دنبال چه هستید؟!
آیت ا... منتظری: اشغال سفارت امریکا اشتباه بود
پیش نهاد مخمل باف در مورد تهیه لوحی به مناسبت دوستی مردم ایران و امریکا در سال روز ۱۳ آبان( لینکی که فیلتر نباشه پیدا نکردم)
دانشجوي يكي از دانشگاههاي كانادا بودم و با استاد راهنمام ساعت هشت وعده داشتم كه يه نيم ساعتي به وعده دير رسيدم. استادم هم به خلف وعده خيلي حساس بود. مونده بودم چكار كنم كه يه فكري به ذهنم رسيد. ساعتم رو نيم ساعت كشيدم عقب و رفتم تو اتاق استاد. استاد با عصبانيت گفت: نيم ساعت دير آمدي!
من خودم رو متعجب نشون دادم و با اطمينان گفتم: نه استاد، ساعت الان دقيقاً هشته. استاد به ساعتش نگاه كرد و گفت: ببخشيد، ساعت من نيم ساعت جلو بود. معذرت ميخام. منم حسابي تو دلم شرمنده شدم ولي چاره اي نبود.
دو سه روز بعد رفتم دانشكده كه چند تا از هم دانشكده اي هام بهم گفتند استاد فلاني چند روزه داره دربدر دنبالت ميگرده. با خودم گفتم بدبخت شدم. قضيه رو فهميده و حالا حتماً حسابي شاكي شده. كلي جواب آماده كرده بودم كه وقتي رفتم پيشش بگم. همين كه رفتم توي اتاقش با يه حالت خاصي كه انگار ميخاد يه خبر مهم بهم بده گفت: آقاي ...، من بعد از ملاقات چند روز پيشمون فهميدم ساعت من درست بوده و ساعت شما اشتباه بوده و توي اين چند روز همش دارم دنبالت ميگردم كه بهت بگم ساعتتو درست كني!!!
+ اين قضيه رو يكي از اساتيد دانشگاهمون از قول يكي از رفقاش تعريف ميكرد.
+ آخي، آخه استاده ايراني نبوده.
از هر چیز قدیمی بدم میاد. از هر چیز قدیمی بدم میاد مگر اینکه ویرون و خراب باشه. از هر چیزی که بوی گذشته رو بده بدم میاد مگر اینکه منو یاد آبادی الان بندازه.
از هر چیز خراب قدیمی خوشم میاد مگر اینکه آدمو خراب کنه. از هر چیز خراب قدیمی خوشم میاد مگر اینکه منو یاد آینده ی آبادی امروز بندازه.
از آدمای قدیم خوشم میاد. از حرف های آدمای قدیم خوشم میاد. از آدمای قدیمی بدم میاد. از حرف های قدیمی بدم میاد.
از اینکه آینده مو الان ببینم بدم میاد. از اینکه بدونم چی قراره بشه بدم میاد. از اینکه خراب قدیمی خودمو پیدا کنم بدم میاد.
از اینکه خراب قدیمیم آینده ی آبادی امروزم باشه می ترسم.
اینکه یه نفر ارتباطشو با نسل قبل از دست بده یعنی چی؟ یعنی با پدر و مادرش یا با تاریخ یا با حرفهای نسل قبلش؟ یا با خودش؟
اه حالم داره به هم می خوره....
اه حالم داره به هم می خوره....
Bush & Obama were sitting in a bar.
A Guy approaches and inquires: " What are you guys up to?"
Bush: " We are planning for World War III."
Guy: " Really, what's going tohappen?"
Bush: " Well, this time we are going to kill 140 Million Muslims and Angelina Jolie..!"
Guy: "Angelina jolie? Why,Angelina Jolie?"
Bush Turns To Obamaand says:
" See! I told you, no one would worry about 140 Million Muslims
!!!
مطلب زیر دیروز به ایمیلم ارسال شده بود حالا لطفا بخونید:
مکان و زمان حادثه یازده سپتامبر در قرآن و اشاره دقیق به حادثه در متن آیه :
یک آیه در سوره توبه است که در این آیه یک کلمه است به این شکل :جرف هار
این کلمه در آیه صد و نهم 109 از سوره توبه ، ( یعنی نهمین سوره قرآن ) است .
با اطلاعاتی که من گرفتم محله ای که برج های متلاشی شده یازده سپتامبر در اونها است نامش هست ( گارف هار ) . همه میدونیم که بسیاری از کلمات که در لاتین دارای حرف گاف هستند در عربی این حرف گاف به حرف جیم تبدیل میشه .
گارف هار <<<<>>>> جرف هار
این ( گارف هار ) نام محله برجهایی است که هواپیماها به اونها برخورد کردند . و کلمه ( جرف هار ) درآیه صد و نهم 109 از سوره توبه ( نهمین سوره قرآن ) است .
و اما نکات دیگه :
آیه مورد نظرآیه صد و نهم 109سوره توبه است و برج متلاشی شده توسط هواپیما، دقیقاصد و نه 109 طبقه داشته .
حادثه درروز یازدهم سپتامبراتفاق افتاده و سوره توبه ، درجزء دهم و یازدهمه که این آیه در جزء یازدهم.
ضمنا ماه سپتامبر ، نهمین ماه در ماههای میلادی است و سوره توبه نهمین سوره قرآن است .
و مورد آخر اینکه کلمه ( جرف هار ) ،دو هزار و یکمین 2001 کلمه سوره توبه است و حادثه یازده سپتامبر درسال دو هزار و یک 2001 میلادی اتفاق افتاد .
حالا همین آیه 109 از سوره توبه رو من براتون معنیش رو مینویسم بخونید و ببینید در متن آیه دقیقا صحبت از ساختمانی که ویران شده و اشاره ای هم میشه به شهری که این ساختمان در اونجاست و در کنار سیل ( اشاره به اقیانوس ) .
آیه و ترجمه صد و نه سوره توبه :
((افمن اسس بنینه علی تقوی من الله و رضون خیر ام من اسس بنینه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم والله لا یهدی القوم الظلمین .))
((آیا کسی که مسجدی به نیت تقوی و خداپرستی تاسیس کرده و رضای حق را طالب است مانند کسی است که بنایی سازد ( به غرض کفر و نفاق و تفرقه کلمه در اسلام ) بر پایه سستی در کنار سیل که زود به ویرانی کشیده و عاقبت آن بنا از پایه به آتش دوزخ افتد ؟ ( این حال بنای نفاق و ظلم و ستم است ) و خدا هرگز ستمکاران را به هیچ راه سعادتی هدایت نخواهد فرمود .))
............................................................................................................
پسا پس کپی: نمیدونم شما در مورد این اعجاز و کلا اعجاز های قرآن چی فکر میکونید؟ میگن یهودی ها بیشتر از ما مسلمونا در مورد اسلام و قرآن و مسئله آخر الزمان تحقیق کردند و آگاهی کاملی دارند یه نظریه برادران بودائیمان دارند میگند که اگه مثلا تو خوابت یه پروانه ای دیدی و غیره ممکنه که تو تو خواب پروانه باشی نه پروانه تو خوابت( اوه چی گفتند چی نوشتم) منظورم اینه که ممکنه اصلا یهودی ها با علم به این داستان این کار را کردند.
چند وقتيه يه ايده دارم، منتظرم مسئولين وزارت علوم رو ببينم بهشون بگم. با اين ايده من كلي از مشكلات دانشگاهها و جوونا حل ميشه. مشكل بيكاري تا حدود زيادي حل ميشه. ديگه اشتغال كاذب تا حدود زيادي مرتفع ميشه. اينكه طرف ليسانس جغرافي داشته باشه و مسافر كشي كنه يا فرش فروشي يا منشي شركت باشه حل ميشه. ديگه دانشگاهها مشكل استاد متخصص پيدا نمي كنن. حتي با وجود همين زير ساختها ميشه ظرفيت دانشگاهها رو بالا برد. ديگه مشكل افتادن و مشروط شدن و اينها هم تا حدود زيادي حل ميشه و ...
راهكار من اجرايي هم هست و من خودم شخصاً به نحوه اجراش هم فكر كردم. همينطوري نيومدم يه چيزي بپرونم برم. خودمم پايه اش هستم اجراش كنم.
و اما اين ايده چيچي هست؟
ببينيد، ما يه رشته توي دانشگاههامون تأسيس مي كنيم به نام رشته ليسانس. هر كي توي اين رشته درس بخونه ليسانس مي گيره. حتماً مي پرسيد ليسانس چي؟ من از شما مي پرسم: مگه مهمه چي باشه؟ مگه الان برا كسي مهمه ليسانس چي بگيره؟ ليسانس مي گيرن ديگه. هر كي هم ازشون پرسيد تحصيلات شما چقدره، ميگن ليسانس داريم. همه اون دختر و پسرهايي كه براي ازدواج لازمه ليسانس داشته باشن اينجوري ليسانس ميگيرن. همه اونهايي كه براي سر كار رفتن فقط لازمه ليسانس داشته باشن اين رشته رو ميخونن.
درسهاشم آسون ميذارن. يه مشت درس عمومي براي هر دو جنس و يه مشت كارگاه و آزمايشگاه براي دخترها يا پسرا. برا پسرها كارگاه لوله بازكني و راه اندازي كولر و بخاري و ... و براي دخترها هم كارگاه آشپزي و دوخت لباس و بچه داري و ... . يه بيست سي واحد هم تنظيم خانواده با ده واحد كارگاه عملي!
احتمالاً نه كسي درسي رو مي افته نه مشروط مي شه. مي بينيد، حساب همه جاش رو كردم. خيلي عاليه!
همه شاهد بودید که در آستانه ی ورود من به این وبلاگ اتفاقات عجیبی افتاد. دو نفر از یاران تشریک حذف فیزیکی شدند و آستمید هم غیر فعال شد. علی رغم اینکه بنده بارها جهت زمینه سازی به این ماجراها اشاره کردم، افراد ساده لوح تصور کردند که همزمانی این اتفاقات تصادفی است.و الان بالاخره
وقت آن رسیده است که چوب خنگ بودنشان را بخورند.
بنده از همین جا اعلام می کنم که از این به بعد مدیر قانونی این وبلاگ من هستم......... بله از امروز بنده چهره ی واقعی مو به شما نشون می دم و رسماً اعلام موجودیت میکنم و خوب می دانم حساب خائنان به جامعه را چطور برسم.
از این به بعد همگی به جای الفاظی مثل مدیریت وبلاگ، حکومت، دیکتاتوری فقط می گید «جامعه» وگرنه مجازات میشید.
1- مدیر قبلی آقای اسماعیل وکیلی ازهمتون باهوش تره و خیلی وقته که شستش خبردار شده و پول هایی که تا الان خورده رو به حساب هایی در روسیه منتقل کرده و خودش هم رفته اونجا اما شما خبر ندارید. (مرگ بر روسیه) ولکن بنده با روابطی که با کشور دوست و برادر برقرار کردم حساب های ایشونو قبل از ترخیصش به روسیه مسدود کردم و به زودی توی یک شب روشن( و مثل روز) پترزبورگ اسمال بزرگ روی یه تیکه مقوا کنار خیابون شهید میکاتویچ یخ می زند.![]()
2- در یک اقدام انتحاری آستمید رو که از مدت ها قبل راهش رو از راه شما خائن ها جدا کرده و به اپوزیسیون خارجی پیوسته به جای اسمال بر تخت می نشونم.
3- خیلی سریع حمله می بریم به سمت درویش احمد و سقف خانقاه رو روی سرش خراب می کنیم. مرد که مرد .اگر نمرد هیکل زخمیشو بیرون می کشیم و می بریم وسط میدون جامعه تیربارون می کنیم. به جرم خروج از اسلام، محاربه وترویج الحاد و صوفی گری.
4- یک موتور می خرم می اندازم زیر پای سید میثم، اون هر وقت لازم شد درکسوت گروه فشار به جامعه خدمت می کنه
5- دست خودم نیست از بچگی کلاً از روشنفکر و نویسنده جماعت خوشم نمی اومده واسه همین به حساب مرتضی را هم می رسم. مرتضی رو تا آخر عمر تو خونه اش زندانی می کنم اما بهش اجازه می دم کتاب بنویسه هر چقدر دوست داره..... هشتاد سال دیگه می ریم سراغش توی خونه اش، ابروهاشم سفید شده و داره از چرت و پرتایی که به هم می بافه کتاب تازه ای می نویسه، کتاب رو از زیر دستش می کشیم و می کوبیم تو دیوار. اون وقت تو چشمای هراسونش که انگار تمام زندگی شو کوبیدیم به دیوار زل می زنیم و هاهاهاها به ریشش می خندیم و می ریم.
6- هادی رو از هر قبرستونی که هست بیرون می کشم و باید بیاد برای جامعه سریال های طنز نودشبی بسازه و دستمزدی هم نداره...... و اگر فقط یه شب سریالش خنده دار نبود یه گلوله حروم شکمش می کنیم.
7- مهندس رو هم استخدام می کنم تا اگر برای بعضی کارا(مثل انتخابات که البته اینجا نداریم) احتیاج به مهندسی بود به جامعه خدمت کنه از علم غیبش هم می شه تو بعضی جاها استفاده کرد.
8- بقیه افرادی که اسمشون برده نشد آزادن که در چارچوب قوانین جدید جامعه فعالیت کنند:
1- همه ی مطالب قبل از ثبت در وبلاگ باید به رویت من و تنفیذ آستمید برسه.
2- باید همه ی کامنت ها در خدمت جامعه باشه و اگر کامنتی مخالفت وخیانت به جامعه و ضدیت با آستمید تلقی شد با صاحبش در اسرع وقت طبق مقررات برخورد می شه (اشد مجازات).
3- زبان رسمی کامنت گذاشتن در جامعه «اصفهانی» است و اگر تخطی کنید مجازات می شید.
4- این جا همیشه حکومت نظامیه و هیچ کس حق نداره از ساعت 7 شب تا 7صبح کامنت بذاره وگرنه سید میثم که شبا این طرفا گشت داره این اختیار رو داره که بدون حکم و دادگاه همون جا سرپایی قوانین جامعه رو اجرا کنه با شعار مرگ بر ضد آستمید.
5- اگر کامنت گذاری از شکلک شنیع
یا
استفاده کنه مخالف جامعه و ضد آستمید تلقی می شه!
6- اگر کسی به جای کلمه ی جامعه از عبارت منحوس دولت کودتا صحبت کنه درجا دچار اشد مجازات می شه.
7- وبلاگ هایی که بهشون لینک هستیم اگر حکومت قانونی جامعه رو به رسمیت بشناسن همچنان با ما در ارتباط خواهند بود وگرنه هر گونه ارتباطی قطع خواهد شد.
8- تا اطلاع ثانوی هر حکمی که این قلم یا قلم طلایی آستمید جاری کنه حکم قانونو داره و اجرا نکردنش معادل مخالفت با جامعه است.
9- به نفعتونه که مثل آدم بدون هیچ سروصدا و مخالفتی دست به دست هم بدید و جامعه رو بسازید.
حالا که حرف رمان شد تصمیم گرفتم درباره ی (مثلا) رمانی که اخیراً به خواندنش مفتخر شدم چیزهایی بنویسم. کتابی که اندک خاطره های خوب توی ذهنم از سیدمهدی شجاعی رو هم از بین برد. راستش تا حالا آن قدر زجر نکشیده بودم تا یک کتاب رو تموم کنم. یه کاراکتر ملامت گر هم توی کله ام ایجاد شده بود که هی بهم فحش و بدوبیراه می داد که آخه حالا که انقدر بده و تو انقدر بدت میاد چه مرضیه که تا آخر بخونیش؟ و اون کاراکتر هنوزم داره فحشم میده و جوابی ندارم بهش بدم. با خوندن این کتاب از خیلی چیزها ناراحت شدم:
از پول نفت که حروم چه چیزهایی می شه
از ادبیات و هنر انقلاب که به کجا رسیده
از مرض خود بزرگ بینی هنرمندان انقلابی که فکر می کنند هر مزخرفی که بنویسند همه باید بخوانند (و این مرضشان اخیراً به مراتب از مرض بعضی هنرمندان روشن فکر حادتر است.) و به به و چه چه کنند. امیرخانی حرف خوبی می زد که می گفت بعضی کتاب ها برای خوشامد مدیرانی نوشته می شود که دستشان توی پول نفت است. معلوم است مخاطب این کتاب ها هم مردم نمی شوند بلکه کتاب خانه های وابسته به همان پول نفت می شود که در تیراژ بالا این کتاب ها را می خرند تا گوشه ی قفسه ها خاک بخورند و بپوسند...
از خیلی چیزای دیگه هم افسوس خوردم ولی الان یادم نمیاد
خب شانتاژ دیگه بسه یه کم هم در مورد خود کتاب بگم:
* کتاب حتی در جزئی ترین موضوعات پر از توضیح کودکانه ی بدیهیاتیه که هر آدم نادونی بدون احتیاج به اون توضیح های کشدار و خسته کننده متوجه میشه. مثال:
زینت ادامه می دهد : پس می تونید از آقای سیف خواهش کنید که بیرون توی ماشین بنشینند تا در صورت لزوم صداشون کنیم، من وقت دارم برای حرف زدن
حاج امین نگاه معنی داری به مهندس می کند و مهندس سرشار از احساس زیادی بودن، بر می خیزد، کنج کاو و مردد به زینت و حاج امین نگاه می کند و فقط می گوید: خدا حافظ
یا
این است که لحن حاج امین در صدا کردن زینت(زینت اونجا نیست ولی مریض هی اسمش رو صدا میزده) رنگی از تضرع و کنج کاوی و التماس به خود گرفته، همین لحن است که دکتر غیاثی؛ پزشک معالج حاج امین را وا می دارد تا زینت را به بیمارستان و بالین حاج امین احضار کند. و هر چه مهندس سیف مقاومت می کند و توضیح می دهد که این حال و روز حاج امین، محصول گفتگو با همین زینت خانم بوده ( حواستون باشه شما وقتی به این جمله می رسید که شرح ملاقات قبلی زینت با حاج امین و خراب شدن حال حاج امین را خوانده اید) و تکرار آن صلاح نیست، دکتر بر روی پیش نهاد یا دستورش اصرار می ورزد و مهندس سیف را روانه خانه ی زینت می کند.
* کتاب دیالوگ های زیادی داره و نکته جالبشون مثل نثر اصلی خود کتاب استدلال های آبدوخیاری و طولانی گوینده ی دیالوگه (شخصیت های مثبت البته) که سعی داره نکته ی خیلی خیلی مهمی رو توی هر کدومشون با زیرکی! بیان کنه مثال:
سیف با خشم و کلافگی فریاد می زند: خانوم محترم! چرا متوجه نیستین؟ من همه کاره ی حاج امین هستم. هم وکیلشم، هم مباشرشم، هم پسرشم، هم مشاورشم، همه چی شم. هیچ تو زندگی حاج امین نیست که من ازش بی اطلاع باشم. من نباید بدونم چه بلایی سر این پیرمرد آوردین که راهی بیمارستانش کردین!؟
زینت به جای جواب دادن با خونسردی می پرسد: واقعاً پسرشین؟! یعنی حاج امین پدر شماست؟
و این سئوال، سیف را عصبانی تر می کند:
تو این همه حرف، فقط همین یک کلمه رو شنیدین؟! خیر! حاج امین پدر تنی و نسبی من نیست. پدر معنوی منه. من هم پسر حقیقیش نیستم، (!!!!!!!!!!!) ولی همه کاره شم، وکیل و وصیشم، مخزن اسرارشم
- یعنی حاج امین به لحاظ معنوی به گردن شما حق داره؟
سیف دندان می ساید ولی تلاش می کند که خشمش را فرو بخورد. ماشین را کنار می زند، ترمز دستی را می کشد، رو برمی گرداند و با آرامشی تصنعی می گوید:
تا حالا در مقابل سئوالای من سکوت کرده بودین، حالا هم به جای جواب دادن به من، سئوال های خودتون رو می پرسین! آخه این که نمی شه…
- جواب های شما روشنه آقای سیف! حالا که شما تا این حد، امین حاج امین هستید و مخزن اسرارش، اگه خودش صلاح می دونست، حتماً این سرش رو هم به شما می گفت. (بنازم به اون آیکیوت آبجی!)
شاید یه ادامه ی کوچیک هم براش نوشتم
پسا پست نوشت: بعضی از دوستان گویا توی عوالم دیگری سیر می کنند. کتاب مورد بررسی: طوفان دیگری درراه است از سیدمهدی شجاعی
از پیوندهای روزانه غافل نشوید که سراسر ضرر است غفلت.
آمار کامنت این پست هم داره رکورد می زنه اما اصلا جای نگرانی نیست! من خودم تقریبا 24 ساعته اینجام و هوای همه چی رو دارم به هیچ کس ظلم نمی شه مگر کسی که خودش ظلم کرده که اون حسابش با کرام الکاتبینه!